منوچهر خان حكيم
112
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
سه چار نفر را خواهند كشت ، اعتماد به دوستى اين نارعنا « 1 » كرده و ما را بدينجا آورده داروى بيهوشى در كار ما كرده ، همين لحظه ما را بسته به جهت پدر خود مىفرستد . عبد الحميد گفت : اى مهتر ! راست مىگويى كه من هم در خود اثر بيهوشى مىبينم . پس شهربانو در برابر ايستاده بود ، عبد الحميد او را صدا زد كه : اى بانوى گندمنما و جو فروش ! اين چه شرط محبّت بود كه با ما كردى و آخر بار دوستى را به دشمنى ادا و انجام نمودى ؟ شهربانو گفت : اى شهزادهها ! حاشا كه از بنده نسبت بدى و كيد براى شما به ظهور آيد ؛ اى دلاور ! بدان كه پدرم از اين حال آگهى يافته است ، كمينه نيز مكرى انديشيدهام و الّا فتنه دراز مىشود . شهربانو در سخن بود كه حريفان بيهوش شده بر زمين افتادند . شهربانو اشاره كرد تا ايشان را بستند و دو سه ارّابه حاضر كردند . سكينه را در صندوقى گذاشته با شهزادهها در روى ارابه انداخته و خود با دو سه نفر خواجه سرا يراق پوشيده و نقاب انداخته متوجّه خدمت پدر شد . چون به خدمت پدر رسيد از اسب پياده شده ، پاى پدر را بوسيد . والى تركستان پشت دست بر سينهء شهربانو زده شروع به دشنام و اعتراض كرد . بانو گفت : اى پدر عالى مقدار ! چه واقع شده است كه اعتراض به بنده مىكنيد ؟ گناهى نكردهام ، سواى آنكه دشمنان پدر را بسته و آورده ؛ اگر غلط كرده باشم امر از پدر است كه كمينه در قصر خود قرار داشتم ، يك بار ديدم كه فريدون آمده و با عبد الحميد و نسيم داخل قصر شدند و گفتند : كه ما آمدهايم كه سكينه را ببريم . از دست بنده نمىآمد كه با سه چهار نفر سالار برابرى نمايم و بىرخصت شما هم نمىتوانستم دختر اسكندر را به دست ايشان بدهم ، بنابرين جهت مكرى نموده گفتم اى شهزادهها ! لحظهاى فرود آييد و جام چند بنوشيد و بعد از آن سكينه را گرفته به هركجا كه خواسته باشيد برويد . پس به اين مظنّه ايشان را فرود آوردم و دارو در كار ايشان كرده ، ايشان را گرفته به خدمت آوردم . سبكتكين گفت ايشان را تا ببينم . پس شهربانو اشاره كرد تا ارابهها را حاضر كردند . چون والى تركان شهزادهها [ را ] ديد از مركب فروجسته پيشانى شهربانو را بوسيد و گفت : اى جان پدر ! دانستم كه دشمنان در حقّ تو افترا كردهاند . پس
--> ( 1 ) . نارعنا : رعنا ، سبكسر .